تبليغاتX
well com
به وبلاگ من خوش آمدید



یاد آن روز

 

یاد ازآن دم

که شرار دل من بود نگاهی         

 هدف تیر نگاهی

 دل ناکرده گناهی

 

چشم مخمور سیاهش

لب لعل و رخ ماهش

 

روشنی بخش دل خسته ی بی برگ و نوابود

ثمری عشق وفا بود

 

 

  

 

یاد از آن روز

 که دل را به نگاهی بربودی

یاد از آن دم که به چشمم

به جز از یار نبودی

 

بادلت دل سخنی داشت

راز عشق کهنی داشت

 

همه شب

دیده براهت سر ره بود مکانم

صید اندوه دل و جانم

 

 

راز دل با تو چو گفتم

 زمن زار رمیدی

همچومرغی که پرد

 از قفس چشم پریدی

 

من نه بیداد نمودم

من نه فریاد نمودم

 

ساختم با دل بیمار و تن زار

و تو رفتی

 

یار من غم شد ویارتو شد اغیار

وتورفتی........

 

 

قلب خونبار گواهم 

که ترا چشم براهم

 

 

 

نکنی یادم و هردم

ای به یادت تب و تابم

 

دور از قلزم چشمت

چشمه یی نوش سرابم

 

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 11:3 توسط محمد |



موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 10:49 توسط محمد |



موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 10:46 توسط محمد |


لحضه خداحافظی

گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ  

 
از پشت شیشه، تصویر این شهر، دلگیر همیشه

شهر غریب، دلهای غمگین، هوای بی تو، هوای سنگین

خونه ی بی تو، مثل یه زندون، حیف من و تو، حیف عشقمون

خونه ی بی تـــــــو مثل یه زندون حیف من و تو حیف

 

عشقمون

حیف تو بود، حیف تو بود، ای گل من



عشق اگه بود، عشق تو بود، ای گل من



حیف تو بود، حیف تو بود، ای قلب من



...آخر جاده عاشقی تنها شدم



گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ



گفتی پشیمون، گفتم که هرگز



نفس بریده، دستای لرزون



اشک توی چشمام، حیف نگفتم بمون



غم یه عــاشـــق .. غم کمی نیست، چه فایده از اشـــک وقتی،

 

وقتی کسی نیست

درد یه عاشق، درد کمی نیست، چه فایده از اشک، وقتی، وقتی

 

 کسی نیست

حیف تو بود، حیف تو بود، ای گل من، عشق اگه بود، عشق تو بود ای گل من

حیف تو بود، حیف تو بود، بر باد بری، مثل یه قصه ی کهنه شده از یاد بری

گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ

 

 

 

 

تقدیم به بچه های ۱۰۳ که فراموش کردن آنها برایم دشوار

 

است


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:14 توسط محمد |


اشک دوست

لحظه دلگيری است لحظه اشك ريختنت ، لحظه نفس گيری است ،



لحظه گريه كردنت

 

لحظه سردی است ، لحظه به غم نشستنت .

 

صدای گريه هايت ، صدايی است كه در اعماق دلم ميپيچد و دلم را به

 

 درد می آورد

 

سرازيری اشك بر روی گونه هايت ، لحظه ای است كه بغض گلويم را

 

ميگيرد!

عزيزم گريه نكن كه طاقت ديدن اشكهايت را ندارم ، عزيزم آرام باش كه

 

 طاقت ديدن آن



چهره پريشانت را ندارم.

 

با من درد دل كن تا دلت خالی شود ، گرچه من مقصر آن اشك ريختنت

 هستم !

درد دلت را با درد دل خالی كن ، با گريه خودت را خالی نكن ، گرچه من

 مجرم آن

چشمهای خيست هستم!

 

تويی كه تمام وجود منی ، تويی كه تمام زندگی و دنيای منی ، تويی كه

 عشق منی ،

پس چرا بايد كاری كنم كه تو اشك بريزی عزيزم؟

 

قطره قطره از اشكهايت برايم يك دنيا ارزش دارد ، به خدا ارزش دارد،

 پس چگونه

ميتوانم آن قطره های مقدس را ببينم كه اينگونه بر زمين ميريزد؟

 

لحظه بی وفايی است لحظه اشك ريختنت ، لحظه های تلخی است لحظه

 گريه

كردنت ، پس عزيزم گريه نكن كه اين لحظه ها برايم اينهمه سرد و

نفسگير نگذرد ،

 

آرام باش تا من نيز با آرامش تو آرام شوم!

 

اگر اشكهايت برايم ارزشی ندارند پس چرا زمان گريه كردنت چشمهای

 من نيز به گريه



كردن می افتند؟

 

به چشمهايم ياد ندادم كه گريه كنند ، چشمهايم را وادار نميكنم كه اشك

بريزند ،

احساس را در وجودم شعله ور نميكنم كه اشك هايم روانه شوند ،

 عزيزم به خاطر

اينكه خيلی دوستت دارم طاقت ديدن اشكهايت را ندارم و اينگونه است

كه من نيز به

گريه می افتم!

 

عزيزم زندگی ارزش اين همه اشك ريختن را ندارد !

 

دوست ندارم آن چشمهای زيبايت را خيس ببينم عزيزم و دوست ندارم

آن صدای

قشنگت را با بغض بشنوم!

 

اگر دلتنگی بيا با من درد دل كن ، اگر عاشقی به خاطر عشقت گريه نكن

 

 ، و اگر نيز از

من پريشانی مرا ببخش ، فقط تو را به آن خدايی كه ميپرستی گريه

نكن!

 

عزيزم دوستت دارم

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:53 توسط محمد |


شیشه
شيشه اي مي شکند ...
يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟
مادري مي گويد...
شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد...
باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد...
تکه اي از آن را بر مي داشت...
مرحمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم...
هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟

 


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:16 توسط محمد |


خداحافظی

  ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر ... باز آ که ريخت بی گل رويت بهار عمر   

مثل سرگذشت باران است قصه‌ات ٬ عزيز دلم !

وقتی که هست ٬ لبريزم می کند از دانه های پر سخاوت اش ;

خيسم می کند ميان اين همه قحطی رطوبت عشق

و وقتی که نيست ٬ خاطره بويش در بارش اولين قطره بر خاک ٬

آشوبی می اندازد به دلم ٬

که چاره ای نمی ماند جز دويدن به سوی يک سراسيمگی بی انتها

 

مثل سرگذشت درياست قصه‌ات ٬ عزيز از دست رفته‌ام !


هميشه آبی ٬

هميشه آرام ٬

ميان موجی از دلواپسی‌‌‌ها ٬ هميشه غمين

 

به که آويزم ميان اين همه دلتنگی؟

ميان اين خزان نو رسيده بهار؟

به که برم شکايت اين خاک سرد ؟ 

شکايت غريبانه اين سفر بی ‌کلام ؟

 

سفرت مثل خواب است هنوز ٬

مثل بی باوری يک حقيقت گنگ

مثل ستاره ای که نمی بينمش و

می دانم حتما جايی هست ميان ابرهای ناخوانده آسمان

مثل ستاره ای که نمی بينمش و

شک می کنم به توانايی چشمانم ٬ نه به حضور پر بخشايش آن

 

سفرت مثل هر بار نيست

غريب است

آتش می زند دلم را

بند می آورد نفسم را

دريا مي کند چشمانم را

و هنوز چند روز نگذشته از بدرقه بی آبش ٬ تنگ ميکند سينه ام را

 

غصه ام می گيرد از اين بی اعتباری شرمناک ٬ در پيش خدا

همان شب که گفتی :

"دعا کن برای رفتن بی زحمت‌ام "

دعا نکردم و شنيد خدا دعای نکرده‌ام را !

 

اما در شب پر آشوب مرگ ٬ که دعا کردم برای نرفتن‌ات

به زاری ٬ به فرياد ٬ به درد

نشنيد خدا دعای کرده ام را!

 

سفرت مثل بی باوری يک خواب است هنوز

و

يادت ٬ مرثيه حزن انگيز حسرت

و وداعت ٬ مثل ريزش ناگهانی سبزترين برگ ٬

برای رد ادعای شوم فصلی که گمان می‌کند آغاز بهار دلکش زندگی است .

 

سفرت مثل خواب است هنوز

مثل خواب

مثل خواب...

 

 

 

" گشته خزان نوبهار من بهار من رفت و نيامد نگار من نگار من

سپری شد شب جدايی به اميدی که تو بيايی

آخر ای اميد قلبم ......"


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 12:3 توسط محمد |


تو را می خوانم

تورا مي خوانم و دانم كه هرگز

 

 

به كام دل در آغوشت نگيرم

 

 

توي آن آسمان صاف و روشن

 

 

من اين كنج قفس مرغي اسيرم

 

 

اي از عشق پاك من هميشه مست

 

 

من تورا آسان نياوردم به دست

 

 

تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت

 

 

و بهد تو منم با غصه هاي قلب سوزدانم

 

 

تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد

 

 

و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم

 

 

شب است و نغمه و مهتاب و مرغان سفر كرده

 

 

و شايد يك مه كمرگ از شعري كه مي خواند

 

 

تمام آروزهايم زماني سبز مي گردد

 

 

كه تو يك شب بگويي دوستم داري ،ولي مي دونم.....

 

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 21:4 توسط محمد |


دوستت دارم

چه حکايت تلخي است ،  تارغرور بر دروازه محبت تنيدن و چه فاصله کوتاهي است تا انتهاي مرز بودن...

 

سوگوار مرگ لحظه هاي ديروز بودن چاره کار نيست ، معجزه تبسم را امتحان بايد کرد ... !

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 1:4 توسط محمد |


حکایت بوسه
زندگي زيباست، نه در رويا. بوسه زيباست، نه براي هوس. پرنده زيباست، نه براي قفس. دوست داشتن زيباست، نه براي لمس كردن، بلكه براي حس كردن 

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 15:56 توسط محمد |